تبليغاتX

آمار وبلاگ

NEVERLAND




مرگ در پس کوچه های یخ زده شب
آنگاه که سپیدی آخرین نفس هایش را می کشد
ابدیت در پس این کلمات رنگ می  بازد
ذهن یخ زده ما یارای این سخنان را ندارد . منرا ببین و گذشته ی من را ...
شالوده ی ذهن آنگاه که از هم پاشید دیگر مغز را یارای کمک نیست .
این دلت است که تو را نجات می دهد .از سرمای قلبت از وجود انگلیت از زایش دوباره ی برگ های خزان از
نفرت وجودت و از نیکی.
خود را در دنیایی از حصار محفوظ کردیم حصاری که ساخته ی خودمان بود تا ضعف هایمان را پشتش پنهان
کنیم
تا حتی خود نیز نتوانیم زییبایی های واقعی را ببینیم.
آه .انسان این ماشین پیچیده. زندگی انگلی ما را کدام چرخه تکمیل میکند؟؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:17 توسط kolonel |