آنگاه که سپیدی آخرین نفس هایش را می کشد
ابدیت در پس این کلمات رنگ می بازد
ذهن یخ زده ما یارای این سخنان را ندارد . منرا ببین و گذشته ی من را ...
شالوده ی ذهن آنگاه که از هم پاشید دیگر مغز را یارای کمک نیست .
این دلت است که تو را نجات می دهد .از سرمای قلبت از وجود انگلیت از زایش دوباره ی برگ های خزان از
نفرت وجودت و از نیکی.
خود را در دنیایی از حصار محفوظ کردیم حصاری که ساخته ی خودمان بود تا ضعف هایمان را پشتش پنهان
کنیم
تا حتی خود نیز نتوانیم زییبایی های واقعی را ببینیم.
آه .انسان این ماشین پیچیده. زندگی انگلی ما را کدام چرخه تکمیل میکند؟؟