وقتی این را می نوشتم اتفاقات زیادی برایم افتاده بود داستان های زیادی برایت دارم
ولی من نمی توانم اینگونه ساکن بمانم حالا نوبت من است و من نمی خواهم آن را از دست بدهم
من می خواهم یک بار خودم باشم این طبیعت من است
وقتی من به نوشتن این نامه فکر میکردم تنها یک چیز در سرم بود پایان خط
من را ببخش دوست من بخاطر طرز فکرم بخاطر طبیعتم
ذهنم را ببخش که از تو نفرت داشت که حضورت جای او را تنگ کرده بود
من و ذهنم را ببخش بخاطر همه چیز...
ولی چیز هایی است که تو با چشمانت نمی توانی ببینی چیز هایی که خالقش من بودم
چیزهایی که اگر میدیدی و می دانستی مرا اینگونه نمیدیدی
چیزهایی که من آنها را می خواستم
چیزهایی که در درونم اتفاق نیافتاده بود ولی فکر می کردی اینگونه است
چیزهایی که من به همه حتی تو نشان داده بودم
ولی کیست کسی که آن را احساس کند درک کند یا ببیند؟؟؟
چه کسی مرا کمک می کند؟؟
من نمی خواستم این گونه از دست بدهمت
ولی ... باید میرفتم از اینجا میرفتم و می رفتم از محدوده ی سابقم از قلمروم
این کاری بود که باید زودتر می کردم من میخواستم برده ی خودم باشم و برای خودم بردگی کنم
می دانم این خواسته ی خوبی نبود برخورد جالبی هم نیست
ولی من نمی خواستم اینگونه مثل احمقی مدام در جا بزنم و دور خودم بچرخم
من نمی خواستم تصور بدی از من در ذهنت داشته باشی
من نمی خواستم حرکت کنم بدون هیچ آغاز و پایانی
این خواسته ی من نبود
ممکن است روزی ناراحتت کرده باشم یا خسته
ولی نمی خواستم
فراموشم کن اگر روزی خوشحالت کردم اگر روزی چیزی گفته بودم
فراموشم کن اگر میخواستم خودم باشم اگر تنهایی را دوست داشتم اگر مانند همه نبودم
یا حتی اگر نتوانستم کارم را کامل کنم
فراموشم کن اگر نمی توانم صبر کنم
فراموشم کن اگر روزی به قصد خوشحال کردنت چیزی گفتم که آن گونه نبودم
شاید باز هم قلمروم را نبینی ولی نمی خواستم این گونه تاریک جلوه کنم
فراموشم کن شاید روزی دیگر جایی دیگر من واقعیم را ببینی
فراموشم کن شاید روزی ببینمت
فراموشم کن
فراموشم کن اگر دوستت بودم
