زمان زیادی رو از دست داده ام ... ثانیه هایی که هر کدوم پلی به رشد آدمیست ... و من ظالمانه روح زمان رو کشتم ... جالبه که وقتی به عقب بر میگردم می بینم به اندازه ی چند ثانیه بیشتر زندگی نکردم
خیلی وقته دارم مردگی میکنم ... ثانیه ها رو یادت باشه ... خیلی بد به دنیام آب و رنگ دادم ... چه فایده گفتن این حرفا ...
مسافرم ... باید برم .
آنگاه که سپیدی آخرین نفس هایش را می کشد
ابدیت در پس این کلمات رنگ می بازد
ذهن یخ زده ما یارای این سخنان را ندارد . منرا ببین و گذشته ی من را ...
شالوده ی ذهن آنگاه که از هم پاشید دیگر مغز را یارای کمک نیست .
این دلت است که تو را نجات می دهد .از سرمای قلبت از وجود انگلیت از زایش دوباره ی برگ های خزان از
نفرت وجودت و از نیکی.
خود را در دنیایی از حصار محفوظ کردیم حصاری که ساخته ی خودمان بود تا ضعف هایمان را پشتش پنهان
کنیم
تا حتی خود نیز نتوانیم زییبایی های واقعی را ببینیم.
آه .انسان این ماشین پیچیده. زندگی انگلی ما را کدام چرخه تکمیل میکند؟؟
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
برده ی افکار بودن بردهی توهمات ... خیالات.
ما از زندگی ماشینی فرار کردیم تا به خلوص افکار بشریت برسیم.
به جایی که کلاغ ها در آن نباشند. ولی کلاغ ها هر جا مردار باشد می آیند.
تنها کافی بود یکی از ما زخم بردارد تا کلاغ ها ما را بیابند....
ما نیز در دام افتادیم شدیم ماشینی سراسر درد و رنج شدیم اسیری در بند و هوس
وقتی این را می نوشتم اتفاقات زیادی برایم افتاده بود داستان های زیادی برایت دارم
ولی من نمی توانم اینگونه ساکن بمانم حالا نوبت من است و من نمی خواهم آن را از دست بدهم
من می خواهم یک بار خودم باشم این طبیعت من است
وقتی من به نوشتن این نامه فکر میکردم تنها یک چیز در سرم بود پایان خط
من را ببخش دوست من بخاطر طرز فکرم بخاطر طبیعتم
ذهنم را ببخش که از تو نفرت داشت که حضورت جای او را تنگ کرده بود
من و ذهنم را ببخش بخاطر همه چیز...
ولی چیز هایی است که تو با چشمانت نمی توانی ببینی چیز هایی که خالقش من بودم
چیزهایی که اگر میدیدی و می دانستی مرا اینگونه نمیدیدی
چیزهایی که من آنها را می خواستم
چیزهایی که در درونم اتفاق نیافتاده بود ولی فکر می کردی اینگونه است
چیزهایی که من به همه حتی تو نشان داده بودم
ولی کیست کسی که آن را احساس کند درک کند یا ببیند؟؟؟
چه کسی مرا کمک می کند؟؟
من نمی خواستم این گونه از دست بدهمت
ولی ... باید میرفتم از اینجا میرفتم و می رفتم از محدوده ی سابقم از قلمروم
این کاری بود که باید زودتر می کردم من میخواستم برده ی خودم باشم و برای خودم بردگی کنم
می دانم این خواسته ی خوبی نبود برخورد جالبی هم نیست
ولی من نمی خواستم اینگونه مثل احمقی مدام در جا بزنم و دور خودم بچرخم
من نمی خواستم تصور بدی از من در ذهنت داشته باشی
من نمی خواستم حرکت کنم بدون هیچ آغاز و پایانی
این خواسته ی من نبود
ممکن است روزی ناراحتت کرده باشم یا خسته
ولی نمی خواستم
فراموشم کن اگر روزی خوشحالت کردم اگر روزی چیزی گفته بودم
فراموشم کن اگر میخواستم خودم باشم اگر تنهایی را دوست داشتم اگر مانند همه نبودم
یا حتی اگر نتوانستم کارم را کامل کنم
فراموشم کن اگر نمی توانم صبر کنم
فراموشم کن اگر روزی به قصد خوشحال کردنت چیزی گفتم که آن گونه نبودم
شاید باز هم قلمروم را نبینی ولی نمی خواستم این گونه تاریک جلوه کنم
فراموشم کن شاید روزی دیگر جایی دیگر من واقعیم را ببینی
فراموشم کن شاید روزی ببینمت
فراموشم کن
فراموشم کن اگر دوستت بودم
باران درد آنگاه که بر من میبارید روحم را زدود از نیک پنداری از نیک سرشتی
آنگاه که معجزه در محدوده ی نگاهم بود
سلام ذهن تاریک من
سلام ای روان رفته
سلام خاطرات زیبا
سلام دوستی بخواب رفته سلام .
بر تو نظر می افکنم روزگار
بر تو شاهد یکتای من
تنها تو می دانی زجر های من را
ای روزگار خفته ای دیو سیاه شب
من را میبینی ولی کو نگاهی کو روزنه ای از وهم خیالم.
صورتت را از من بر میگیری
چرا؟؟؟
چرا باید اینطوری باشه
چرا باید به بهترین نعمت هام لعن و نفرین بفرستم ؟
چرا باید اینجوری بشه؟
چرا باید همیشه من دعوا رو شروع یا تموم کنم؟
چرا باید چیزایی رو که لازم ندارم بدونم؟
چرا باید دوستام رو برای مسایلی که حتی یک بار هم تجربه نکردم کمک کنم
چرا باید انقدر بزرگ بشم؟
چرا نمی تونم خیلی کس ها و چیز ها رو تحمل کنم؟
چرا باید کسی باشم که ازش ترسم می گیره
چرا باید به همه کمک کنم و فقط خدا به من کمک کنه
چرا موقعی که باید بازی بازی می کردم به چیزایی فکر کردم که
15 سال بعد به کارم میومدن؟
چرا انقدر تشنه قدرتم؟
چرا باید 6 ماه یک بار خودمو عوض کنم؟
چرا باید چرا هایی داشته باشم که هیچ کلمه ای نتونه بیانش کنه
چرا باید همه چیز رو بدونم ولی تو یکیش نتونم حرفه ای کار کنم؟
چرا نمیتونم مثل بقیه باشم تا از هر چیز مزخرفی لذت ببرم؟
چرا هیچ وقت یک نفر آدم پیدا نکردم که اونم منو درک کنه چرا من همیشه باید بقیه رو درک کنم؟
چرا سالهاست که از ته دل نخندیدم فقط لبخند زدم؟
چرا ...
فریاد بزن ... فریاد تو تنها راه چاره برای فرار از حصار دلتنگیست ! لحظه ای که سلامی به تو روح می بخشد اما تو ... سوار بر آذرخش خود ساخته ای به آن سوی قعر زمین کشیده میشوی ... چه حصار تنگیست این دنیا و رنگهای کاذب و تو باز می گردی ... به دنبال درخشش نگاهی و وجود هوایی که تا رهایی به سویش پیش بروی . بخند به این رنگهای مواج که به ثانیه ای از کنارت بی هدف عبور می کنند و بخند به خورشیدی که از سر مستی این رنگها را به سویت می پاشد . کاش سقفی بود که زیر آن تشویش این خنده های مستانه را نمی شدیدم ... و کاش هوایی بود که از فرط خفگی گلو نمی فشردم ... و من هیچ نمی خواهم ... من خسته از این برخورد های بی انتهایم و مقصودگریزی مرا به جنون کشیده ! شاید هم گناهکارم ... گناهی به اسم سرود مرگ ... گناهی به عظمت نیستی ... گناهی با تابشی آتشین از قطره ای به سوی جهنم ! وقت رفتن است ٬ وقت از خود بریدن و رها شدن ! باید این قفس را شکست آن هم با دستانی بریدی ... باید به دوردستها نگاه کرد اما با چشمانی کور ... باید ذهن را به درخشش در آورد اما ذهنی مسموم ! لحظه ی به درخشش درآوردن آذرخشهاست ...
و من خداوند پلید را به آغوش می کشم !
حال نمی دانم سر بر سجود کدام یک قرار دهم .....
من کیستم ؟؟؟
خامه ای از افکار لایتناهی و امواجی درگیر با یکدیگر از ذهن٬ که بیهوده در پی پیشی گرفتن از یکدیگرند ... و هر موج پس از پیکار با ساحل در زیر موجهای پس از خود غرق می شود ! و اینجاست که هاله ای از ابهام در پس هر حرکت از میان بر می آید تا تو را در جنون سیاهیها غرق کند و این سیاهی چیزی غیر از خود تو نیست ! در هزار راهه ای مدفون شده ای که هیچ راهی تو را به مقصود نمی رساند ... چون تو مسیر را از دست داده ای و مقصدها را نابود کرده ای ... انسان چیزی جز حرکت نیست ٬ پس جای دفن شده اینجا نیست ... می شنوی ؟؟؟ هر ناله ای که از تو بر می خیزد به تکرار به سوی خودت باز می گردد ... پس:
سکوت اختیار کن !
سایه ی چرخش این چرخ دوار است که مرا به جنون می کشد و مردمانی که با چشم اشک آلود می خندند . دیوانگیم را به یاد آور ! من از جنس سکوت نبودم . اما قدرت فریاد از این منطقه ی ممنوعه ...
لبخند رضایتی که بر لبان خشکیده ام نقش بسته را می بینی ؟ صدای سکوت است که مرا در این کویر به حال خود گذاشته است !
می ترسم ! نه از لحظاتی که گذشته و خواهد گذشت ! از جانوری که ذهن آلوده ام را در چنگال گرفته . سرمای استخوان سوز زمستانهای سرد مرا از پا در نخواهد آورد . اما میدانم که آینده موجود ضعیفی است که در چنگال شکارچی امروز حبس شده . پس چه امیدی به این فردای ضعیف می توان داشت وقتی می بینم که شاهرگ آن دریده شده ؟
و من ... زاده ی شهوت دو قطب مخالف هستی که شروعم با به وجود آوردن درد ، وجودم خود درد و نابودیم راهی برای خلاصی از چنگال امروز است . رهایم کنید ... زاده ی شب باید در تاریکترین تاریکیهای خود غرق شود تا رها شود ! حرکات موزون بی هدف این جانوران مرا به خنده وا می دارد
وای که چه قدر خسته ام از این هزار باره مردن ! کاش یکی از آنها آخرین بود . و طبیعی است که آن هم پایان درد نیست و خود شروع دردی دیگر است ! شاید نه برای خودم ، بلکه برای تک تک سنگفرشها و خاکها و کویرهایی که بر آنها قدم نهادم . اما چه کویر سردی ! وای که اگر خاک مرا می فهمید فریاد بر می آورد و مرا در آغوش می کشید !
وای که چه قدر خسته ام از این هزار باره مردن ! کاش یکی از آنها آخرین بود . و طبیعی است که آن هم پایان درد نیست و خود شروع دردی دیگر است ! شاید نه برای خودم ، بلکه برای تک تک سنگفرشها و خاکها و کویرهایی که بر آنها قدم نهادم . اما چه کویر سردی ! وای که اگر خاک مرا می فهمید فریاد بر می آورد و مرا در آغوش می کشید !
چه نعمت شیرینیست این آشفتگی منظم ! و هر تپشی برای رسیدن به اوست ... متاسفم اگر سفر می کنم و از آنچه شما بر آن نام مقصد می گذارید فرار می کنم . و خوب می دانم که این فرار خود مقصدی دیگر است !
کاش جایی برای فرود آوردن مشت فشرده ام وجود داشت ! که با هر ضربتی هزاران ضربت بر وجودم فرود نمی آمد ! و من هیچ نمی خواهم ! آری ... دیوانگی ام را به یاد آور . من بی رمق ترین فریادم ! کاش راهی برای خلاصی بود . اما به کدام مقصد وقتی می بینم ......
تن زخمیم توسط چه کس دیگری به سخره کشیده خواهد شد ؟ شاید این احمقانه ترین خواسته ی مسیر باشد که نفس بکشم !اما کاش این مسافران چشمان مشتاق مرا میدیدند که در هر ایستگاه به دنبال در خروجی برای نفسی آزادترم !!!!
مرا به خاطر بیاور ! من بغض آلودترین فریادها هستم !!!!
(با برداشتی از نوشته ی دوستی عزیز)
