تبليغاتX

آمار وبلاگ

NEVERLAND




کور چگونه سوی چشم طلب کند از حق که او نداند هوش بدین نظربازی اسرار ضایع می گردد . کور نمیداند اسرار صورتی که هم چون سیرت نیک است ... تپش را از تمام وجود حس می کنم ... کاش ٬ کاش و کاش ........

و من هیچ نمی دانم جز شیرینی این زندگی عاریه !!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:58 توسط Morbid God |



الان که دارم اینا رو می نویسم ساعات آخر قبل از سفر به یزده ... من اونجا دانشجو هستم ... راستش گفتم یه چی بنویسم و بعد برم ...

زمان زیادی رو از دست داده ام ... ثانیه هایی که هر کدوم پلی به رشد آدمیست ... و من ظالمانه روح زمان رو کشتم ... جالبه که وقتی به عقب بر میگردم می بینم به اندازه ی چند ثانیه بیشتر زندگی نکردم

خیلی وقته دارم مردگی میکنم ... ثانیه ها رو یادت باشه ... خیلی بد به دنیام آب و رنگ دادم ... چه فایده گفتن این حرفا ...

مسافرم ... باید برم .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:29 توسط Morbid God |



مرگ در پس کوچه های یخ زده شب
آنگاه که سپیدی آخرین نفس هایش را می کشد
ابدیت در پس این کلمات رنگ می  بازد
ذهن یخ زده ما یارای این سخنان را ندارد . منرا ببین و گذشته ی من را ...
شالوده ی ذهن آنگاه که از هم پاشید دیگر مغز را یارای کمک نیست .
این دلت است که تو را نجات می دهد .از سرمای قلبت از وجود انگلیت از زایش دوباره ی برگ های خزان از
نفرت وجودت و از نیکی.
خود را در دنیایی از حصار محفوظ کردیم حصاری که ساخته ی خودمان بود تا ضعف هایمان را پشتش پنهان
کنیم
تا حتی خود نیز نتوانیم زییبایی های واقعی را ببینیم.
آه .انسان این ماشین پیچیده. زندگی انگلی ما را کدام چرخه تکمیل میکند؟؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:17 توسط kolonel |



حالم از همتون به هم می خوره آدم نما ها ... آشغالایی که به اسم همه ی نیکیهای دنیا با یه ضربه مهلک ریشه ی روح رو خشک می کنند . دلم برای خونبازی تنگ شده ... برای سرد شدن دستها و پاها ... برای رهایی از چنگال جانوران دو پا ... برای پا گذاشتن به دنیایی که خورشید به دروغ طلوع نمیکند ... یه روز حقم رو ازت می گیرم دنیای کثیف ...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:39 توسط Morbid God |



نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

                      

                                فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:2 توسط Morbid God |



برده خویش بودن لذتی بیش از کار برای دیگران ندارد 

 برده ی افکار بودن بردهی توهمات ... خیالات.

ما از زندگی ماشینی فرار کردیم تا به خلوص افکار بشریت برسیم.

به جایی که کلاغ ها در آن نباشند. ولی کلاغ ها هر جا مردار باشد می آیند.

تنها کافی بود یکی از ما زخم بردارد تا کلاغ ها ما را بیابند....

ما نیز در دام افتادیم شدیم ماشینی سراسر درد و رنج شدیم اسیری در بند و هوس

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:33 توسط kolonel |



سلام دوست گذشته من
وقتی این را می نوشتم اتفاقات زیادی برایم افتاده بود داستان های زیادی برایت دارم
ولی من نمی توانم اینگونه ساکن بمانم حالا نوبت من است و من نمی خواهم آن را از دست بدهم
من می خواهم یک بار خودم باشم  این طبیعت من است
وقتی من به نوشتن این نامه  فکر میکردم تنها یک چیز در سرم بود پایان خط
من را ببخش دوست من بخاطر طرز فکرم بخاطر طبیعتم
ذهنم را ببخش که از تو نفرت داشت که حضورت جای او را تنگ کرده بود
من و ذهنم را ببخش بخاطر همه چیز...
ولی چیز هایی است که تو با چشمانت نمی توانی ببینی چیز هایی که خالقش من بودم
چیزهایی که اگر میدیدی و می دانستی مرا اینگونه نمیدیدی
چیزهایی که من آنها را می خواستم
چیزهایی که در درونم اتفاق نیافتاده بود ولی فکر می کردی اینگونه است
چیزهایی که من به همه حتی تو نشان داده بودم
ولی کیست کسی که آن را احساس کند درک کند یا ببیند؟؟؟
چه کسی مرا کمک می کند؟؟
من نمی خواستم این گونه از دست بدهمت
ولی ... باید میرفتم از اینجا میرفتم و می رفتم از محدوده ی سابقم از قلمروم
این کاری بود که باید زودتر می کردم من میخواستم برده ی خودم باشم و برای خودم بردگی کنم
می دانم این خواسته ی خوبی نبود برخورد جالبی هم نیست
ولی من نمی خواستم اینگونه مثل احمقی مدام در جا بزنم و دور خودم بچرخم
من نمی خواستم تصور بدی از من در ذهنت داشته باشی
من نمی خواستم حرکت کنم بدون هیچ آغاز و پایانی
این خواسته ی من نبود
ممکن است روزی ناراحتت کرده باشم یا خسته
ولی نمی خواستم
فراموشم کن اگر روزی خوشحالت کردم اگر روزی چیزی گفته بودم
فراموشم کن  اگر میخواستم خودم باشم اگر تنهایی را دوست داشتم اگر مانند همه نبودم
یا حتی اگر نتوانستم کارم را کامل کنم
فراموشم کن اگر نمی توانم صبر کنم
فراموشم کن اگر روزی به قصد خوشحال کردنت چیزی گفتم که آن گونه نبودم
شاید باز هم قلمروم را نبینی ولی نمی خواستم این گونه تاریک جلوه کنم
فراموشم کن شاید روزی دیگر جایی دیگر من واقعیم را ببینی
فراموشم کن شاید روزی ببینمت
فراموشم کن
فراموشم کن اگر دوستت بودم

 

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:19 توسط kolonel |



رنج ها و لبخند ها
باران درد آنگاه که بر من میبارید روحم را زدود از نیک پنداری از نیک سرشتی
آنگاه که معجزه در محدوده ی نگاهم بود

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:18 توسط kolonel |



سلام دوست گذشته ی من
سلام ذهن تاریک من
سلام ای روان رفته
سلام خاطرات زیبا
سلام دوستی بخواب رفته سلام .
بر تو نظر می افکنم روزگار
بر تو شاهد یکتای من
تنها تو می دانی زجر های من را
ای روزگار خفته ای دیو سیاه شب
من را میبینی ولی کو نگاهی کو روزنه ای از وهم خیالم.
صورتت را از من بر میگیری
چرا؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:16 توسط kolonel |



چرا؟
چرا باید اینطوری باشه
چرا باید به بهترین نعمت هام لعن و نفرین بفرستم ؟
چرا باید اینجوری بشه؟
چرا باید همیشه من دعوا رو شروع یا تموم کنم؟
چرا باید چیزایی رو که لازم ندارم بدونم؟
چرا باید دوستام رو برای مسایلی که حتی یک بار هم تجربه نکردم کمک کنم
چرا باید انقدر بزرگ بشم؟
چرا نمی تونم خیلی کس ها و چیز ها رو تحمل کنم؟
چرا باید کسی باشم که ازش ترسم می گیره
چرا باید به همه کمک کنم و فقط خدا به من کمک کنه
چرا موقعی که باید بازی بازی می کردم به چیزایی فکر کردم که
15 سال بعد به کارم میومدن؟
چرا انقدر تشنه قدرتم؟
چرا باید 6 ماه یک بار خودمو عوض کنم؟
چرا باید چرا هایی داشته باشم که هیچ کلمه ای نتونه بیانش کنه
چرا باید همه چیز رو بدونم ولی تو یکیش نتونم حرفه ای کار کنم؟
چرا نمیتونم مثل بقیه باشم تا از هر چیز مزخرفی لذت ببرم؟
چرا هیچ وقت یک نفر آدم پیدا نکردم که اونم منو درک کنه چرا من همیشه باید بقیه رو درک کنم؟
چرا سالهاست که از ته دل نخندیدم فقط لبخند زدم؟
چرا ...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:14 توسط kolonel |